«- چقدر این سومری ها شبیه ما بودند به حقه بازی و« بندازی » آشنا بودند
عتیقه ساخته اند از سفال بی مصرف سر همین « زیگورات » دشمن خدا بودند
چقدر پیکره در این معابد خشتی –نهاده اند و به فکر توریست ها بودند
به خواب ناز ِ فروش بلیط ها بودند و در رقابت خرناسه ها رسا بودند
به کشف شیشه و مفرغ چقدر چانه زدند به حرف مفت « کپی رایت » هم صدا بودند
سر نوشتن یک لوح ساده جنگیدند در اختراع خط ، الواح ِ ادعا بودند...
»□ □ □
جناب « ایکس »! شما هم دل ِ پری دارید اگر چه خانم « ایگرگ » که از فضا بودند !
–چقدر ماه و ستاره ردیف می کردند به فکر قافیه ی شیک و دلربا بودند
جناب « ایکس »! خدایان احمق « بانی پال » به اعتقاد و به رفتار ، چون شما بوند
که بر خرابه ی خونین « شوش » خندیدند به جمع و ضرب فنا سخت مبتلا بودند
نشسته اید کنارعلامت منفی!
□ □ □
به قرن تو سر ِ انسان به چند می ارزید؟ و چند برده به یک گوسفند می ارزید؟
شراب های روان ، کام بخشی ِ حوران هوای باغ ِ معلق به چند می ارزید؟
بهانه های « آمی تیس» عشق ِ « بخت النصر» چه مایه زر چه قَدر دستبند می ارزید؟
و بر کدام ترازو کتیبه ای میخی به تازیانه و میخ و کمند می ارزید ؟
...( سوال ها خفه می شد ، حروف یخ می زد دریغ ز آنچه به بانگ بلند می ارزید
□ □ □
قبول کن که در این حال ، دیدن « زرتشت » به « عاشقانه تو را می کشند » می ارزید
:« قلم زبان اهوراست در کف انسان که جز به آن نه « اوستا » نه « زند » می ارزید
نه آنچه را که به نظم و نصیحت آوردند نه شعر « حافظ» نشنیده پند می ارزید
(برادرم ! تو« ابوالقاسم » عزیز منی ) ؛نه « سال سی» به « نیابد گزند » می ارزید ...
( ادمه داشت که از خواب ِ ابلهانه پرید )
|
+| نوشته شده توسط
علی محمد مسیحا در سه شنبه چهارم اسفند 1388
|