تبليغاتX
کشکرت
زاغچه در دیار من به خوش خبر معروف است
 خاندان منجم باشی را بشناسیم
 سلام. این پست را متفاوت با سیاست وبلاگم از این بابت گذاشته ام که چند وقتی است که پیگیر گذشته خانوادگی خود شده ام . سالها پیش که جناب  ((عیسی مسیحا)) پسر عموی پدرم نسب نامه خاندان منجم باشی را تهیه نموده بودند  طی چند نامه و تماس تلفنی سعی در تشویقم به ادامه این روند داشتند که من به چند دلیل از جمله فعالیت های ادبی و عکاسی  و درس سنگین دانشگاهی و...از  آن امتناع کردم. اما انگار هرچه سن و سال افزایش می یابد علایق و حساسیت ها دگرگون می گردد. ... (( این روزها اینگونه ام ببین.....)):

به نقل از سایت گیلان ما


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط علی محمد مسیحا در جمعه بیست و پنجم دی 1388  |
 
به این پرنده ها اعتمادی نیست

 

اینهمه سنگ آزادیشان را

 

به سنگدان می زنی

 

همین که رها شوند

 

تورا به قیمت بازگشت به همان قفس

 

خواهند فروخت.

 

از فردا

 

نقشه ی قاف

 

در هرمسیریاب ماهواره ای

 

                                         خواهد نشست.

تو که سیمرغی

 

هزار مرغ

 

به اشاره ای

 

بدل به الاغ های  پرنده شدند

 

تا سیرکها رونق بگیرند.

 

آنجا که قاف است

 

این شکارچی ها

 

گم شدگان برمودا را

 

با همین (( جی پی اس ))ها

 

                                        پیدا می کنند.

 

بیرون از   منطق الطیر  خبرها از این دست است

 

تو که سیمرغی

 

خدایت را در کوچه های نیشابور

 

بی سر دوانده اند 

 

 

تو که سیمرغی !

 

۱۳۸۸/۵/۱۵

 

 

|+| نوشته شده توسط علی محمد مسیحا در شنبه بیست و هشتم آذر 1388  |
 برای احمدرضا احمدی
باخبرشدم که  احمدرضا احمدی   در بیمارستان بستری است . باهمسرش که تماس گرفتم گفتند که از سی سی یو به  بخش منتقل شده اما دربخش نگهداری می شود. امیدوارم که هرچه زودتر باسلامتی به آغوش خانواده اش برگردد.  برایش دعا کنید.

احمدرضا احمدی در ایسنا

|+| نوشته شده توسط علی محمد مسیحا در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388  |
 آقای شمس لنگرودی ! زادروزت فرخنده باد.
 

 

 

 ساعت

دوازده و بیست و پنج دقیقه ی نیمروز

بیست و ششم آبان .

 

آفریدگارا

بگذار

دهان تو را ببوسم

غبار ستاره ها را از پلك فرشتگانت بروبم

كف خانه ات را

با دمب بریده ی شیطان جارو كنم

متولد شدم

در مرز نازك نیستی

سگ های شما

از دهان فرشتگان دورو نجاتم دادند .

پروردگارا

نه درخت گیلاس ، نه شراب به

از سر اشتباهی

                آتش را

                        به نطفه های فرشته یی آمیختی

و مرا آفریدی .

 

اما تو به من نفس بخشیدی عشق من !

دهانم را تو گشودی

و بال مرا كه نازك و پرپری بود

تو به پولادی از حریر

                        مبدل كردی .

 

سپاسگزارم خدای من

خنده را

        برای دهان او

او را

به خاطر من

و مرا

به نیت گم شدن آفریدی .

                                              شمس لنگرودی 

 


|+| نوشته شده توسط علی محمد مسیحا در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388  |
 
(ساعت هفده)

این غزل را که دومین غزل از مجموعه اولم یعنی (( تمام خاطره ها)) است

به همه دوستان سال های دورم تقدیم می کنم

 

سکوت ٬ ساعت هفده ٬ دو کفرِ چاهی

 

برای قافیه در حوض خالی ات :  ماهی !

 

به جای صندلی ات:  چوب های بی معنی

 

دوچرخه ات : جسد آهنی که من گاهی-

 

سوار آن به کجا می روم نمی دانم !

 

و جِر جِرش : که تو از کوچه ها چه می خواهی؟

 

 

کنار یاد تو یک جفت کفش خاک آلود:

 

دو سر به شانه ی هم - های هایِ همراهی

 

و...  یک صدا که به در کوفت  ٬ بی مقدمه گفت:

 

- تمام شعر شما در ازای یک شاهی !

 

و گفت : کوفت ! (پس از پوزخندِ غمزده ام)

 

که بعد ... باز   تو   بودی و آهِ کوتاهی ...

 

حیاط ٬ باغچه ٬ بوی تو بردرو دیوار

 

سکوت ساعت هفده  دو کفترِ چاهی .

 

                                                              ۱۳۷۹

|+| نوشته شده توسط علی محمد مسیحا در چهارشنبه ششم آبان 1388  |
 از روزهای تلخ تیرماه
میان دعوا که حلوا پخش نمی کنند

 

اما بادود و آتشی که

 

((ستارخان)) را به سرفه انداخته و

 

((توحید)) را کورکرده

 

 فاتحه همه خوانده است 

    

چه آنها که کشته می شوند

 

چه آنها که باز می گردندو

 

 با این آتش حلوا می پزند.

 

اما تو برادر

 

به کجا خیره مانده ای ؟

 

در خیالت کجا را نشانه رفته ای؟

 

بازی را مباز

برادر

 

((یعقوب)) کنار مسجد لولاگر ایستاده

 

((ندا)) از امیرآباد می گذرد

 

شجاع باش

 

اینجا به هرکه شلیک کنی

 

یا ((سهراب )) است

 

یا بچه های دیگر.

 

|+| نوشته شده توسط علی محمد مسیحا در شنبه هجدهم مهر 1388  |
 
                                      

 

                           

 

 

        بالاخره منتشر شد

 

تادانه را بخوانید

وبلاگ یاسین

 

|+| نوشته شده توسط علی محمد مسیحا در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388  |
 
به آسانی نوشیدن چای

 

رفتی.

 

شبیه کودکی که چای داغ را بی آزمونی سرمی کشد

 

وسوختن

 

تجربه داغی ست

 

که همیشه فقط سهم دهان نیست.

 

به آسانی نوشیدن چای

 

وبه تلخی قهوه

 

تورا از کف دادم

 

حالا هراستکان

 

طعم قهوه قجری می دهد.

 

 

۸۸/۵/۱۵

|+| نوشته شده توسط علی محمد مسیحا در پنجشنبه پنجم شهریور 1388  |
 
آنها پنج برادر بودند و

 

آموختن نامشان

 

اینهمه سال

 

دشوارنبود.

 

فرشته نگهبان!

 

آنکه تو

 

سراسیمه

 

ازآتش به دریا افکندی

 

ابراهیم بود

 

نه موسا!

 

۸۸/۵/۴

                                                                                       

 

|+| نوشته شده توسط علی محمد مسیحا در جمعه نهم مرداد 1388  |
 آن غول زیبا(گزارش مراسم تشییع و تدفین احمدشاملو)
 

 

 بازمی گردیم، به همین سادگی ! ازکرج تا قزوین  با اتوبوس ، از قزوین تا رشت  با مینی بوس و از رشت تا لنگرود با سواری  و هرچقدرکه از او دورتر می شویم مرکبمان کوچکتر می شود وسبب ساز این تداعی که :
چقدر کوچکتر می شویم بی او. در کنارش که بودیم  و بزرگی اش را که احساس می کردیم
کوچکی مان جامه غرور برتن داشت وشنلی از اعتبار بردوش ودر کنار "آن غول زیبا" عظمت وزیبایی را معیاری بود.

" من آن غول زیبایم که در استوای جهان ایستاده است"
کرج
بااتوبوس بازمی گردیم همراه با غریبه هایی که شاید حتی نام " احمدشاملو " رانشنیده اندوشاید مثل همسایه دکاندار من تصور می کنند که او در قرونی پیش تر ازحال می زیسته ،
همانطورکه آقامعلمی معتقدبود  که "حافظ" شاعری معاصر است ونهایتا چندسال پیش به دیارباقی گریخته است!



قزوین
بامینی بوس بازمی گردیم وبا عده ای همسفر می شویم که راهیان شادی اندو همه ( حتی راننده) از یک طایفه اند و من و " نادر زکی پور" و سربازی جوان غریبه ایم.
راننده ، حتی از چند جای خالی با وجود خانواده اش نمی گذرد: کرایه ازدو سه نفر هم عشق است، ! آنها به جشن می روندو ما از عزا باز می گردیم.  نادر "مرثیه ایگناسیو " رازمزمه می کندو سرباز جوان وقت را می پرسد...
چیزی به"ساعت پنج عصر " نمانده.
رشت
صندلی عقب سواری سه مسافردارد: من ، نادر ومردی همشهری که ما را می شناسدو

نمی  تواند کنجکاویش را بابت مکالمه من و نادر پنهان کندو جوابش را می گیرد: احمدشاملو درگذشته است مرد باشنیدن این خبر متاثر می شود وجملاتی را به افسوس زیر لب
  زمزمه می کندو ما امیدوار می شویم از اینکه  بالاخره همسفری همدل یافته ایم اما او با پرسشی تمام خوشخیالیمان را به باد می دهد ودرمی یابیم که وی تصور کرده که " احمدشاملو"یی که در لنگرود خودمان بنگاه معاملات ملکی دارد منظور ما بوده است و باز ما می مانیم و جاده ای که بالاخره تمام می شود


لنگرود
شهری که به قول یک غریبه از راننده تاکسی تا امام جمعه اش شاعراند.شهری که به قول آشنایی از شدت فزونی شاعر در شرف انفجار ادبی است.شهری که به آن باز گشته ایم و به همان روال روزهای پیشش به حیات ادامه می دهد.
موقتا با نادر وداع می کنم و با دو دوربین و خستگی بیست وچهارساعت تلاش به خانه می روم.
دوربین فیلمبرداری به دلیل اشکال فنی تنها چها دقیقه ازآن مراسم کم نظیررا فیلمبرداری کرده و دوربین عکاسی ام هنوز حلقه دوم فیلمش تمام نشده است و من از هر دوکار(عکاسی و فیلمبرداری) باز مانده ام .
یعنی عصبیت عدم موفقیت در تهیه فیلمی که قصد ش را داشتم نگذاشته بود که عکسهای خوبی بگیرم وعلاوه براینها به خاطرسفری سبک تر از همرا داشتن لنز های دیگرم محروم شده بودم و...


 
خانه
پدر می گفت که اخبار فرهنگی وهنری تلویزیون تنها تصاویری گذرا ، جهت رفع مسوولیت ، از مراسم تشییع شاملو پخش کرده است . لیوان آبی که به دستم دادطبق معمول و بااعتقادش مبنی بر اینکه نباید لبریز باشد  تا نیمه آب داشت
.وعطش فراوانم از نیمه خالی راضی نبود...
امانیمه پر، آن بود که از تصمیم به شرکت در مراسم وداع با بزرگمردشعر ایران آغاز

 می شد.نیمه پر ، نیمه ای بود که بروبچه ها  کارهایی در خور زمان محدود در همان لنگرود انجام داده بودند.نیمه پر نیمه ای بودکه من اعلامیه ای با امضای جامعه هنر و ادب لنگرود بر در و دیوار شهرم دیدم.نیمه پر نیمه ای بود که خیلی از بچه هابه دلیل مشکلات شخصی نمی توانستند به تهران بروند و شدیدا دلگیر بودند.
ونیمه پر آن بود که من به دنبال همسفری بودم و نادر به دنبال من می گشت.
 ساعت دوازده شب یا بهتر بنویسم  صفر بامداد راهی "بامداد" شدیم
تا صبح نخوابیدیم ، گرمای داخل اتوبوس مدرن بی پنجره بی کولر طاقت سوز بود.
رسیدیم صبحانه نخوردیم از ترمینال راهی دو راهی قلهک شدیم .نیمه پر همه اینها بود و ...همه اینها،
نمی دانستم که آلودگی  تهران چشمهایم را می سوزاند یا سعی ام در پنهان کردن اشکها.به هرحال قرمز شده بودند.
درمیان انبوه جمعیت خیلی هارادیدم بعضی نزدیک بودند و دستی دادیم و بعضی دور بودند و دستی تکان دادیم. بعضی را هم اصلا ندیدم. هوشنگ ابتهاج پیرتر شده بود کیومرث درکشیده  رابعداز دو سال دیدم.
کریم رجب زاده زیر تابلوی سی تی اسکن که عکسی از شاملو برآن نقش بسته بود محزون و متفکر ایستاده بود.رویش را بوسیدم، .
ازاو که جدا شدم باصدای دولت آبادی به خود آمدم :  شاملورا می بردند.حلقه ای بروبچه های انتطامات بود و آمبولانس.جمعیت در گوشه گوشه شعرهایی از او را می خواندندو گاهی  کف می زدند.تعداد شان آنقدر زیاد بود که خیابان بزرگ شریعتی از  بیمارستان ایرانمهر تا بزرگراه همت جای خالی نداشت.
من درد مشترکم مرا فریادکن"

 


 ".
 
 پیشاپیش همه وانتی بود که فریبرز رییس دانا و محمود دولت آبادی از پشت آن جمعیت را هدایت می کردند.صدای شاملو هم از بلندگوی همان وانت
به گوش می رسید.انگارکه هنوز زنده بود.
شمس لنگرودی گوشه ای ایستاده بود و به مردم که باهم سرود ای ایران را سرداده بودمند می نگریست وشاید در دل ،شعری را جان می بخشید.ما را که دید پیش دستی کرد و تسلیت گفت.اندکی در کنارش ماندیم و بعد از یکدیگر جداشدیم.
تنها یکصدوبیست اتوبوس برای این همه آدم؟!
بایدکه می دویدیم تا جایی بیابیم.دویدیم و ایستادیم ،راه رفتیم ودویدیم.نیما حدایقی را در میان انبوه جمعیت دیدم و صدایش کردم .اونیز خودرا به مارساند.آخرین باری که همدیگررادیده بودیم تشییع شیون فومنی بود.یعنی نمی بایست میان این عزاها فرصت شادمانی مشترک می داشتیم؟


بالاخره به زور خودرا سواریکی از اتوبوس ها کردیم . نیما هم بی خیال مرخصی ساعتی گفت و با ما آمد.... سرم را که بر گرداندم مادر پیری را با چادر و مقنعه و گلی در دست دیدم آنقدر پیر و انقدربه لحاظ ظاهرغیرمتجانس با خیل دوستداران شاملو که حتی فکرش را نمیکردی که این پیرزن سواد داشته باشد چه رسدبه ارادت به بامداد.او باگریه می گفت که من اینهمه راه آمده ام ،حالا برگردم؟ اتوبوس ها دیگر جا نداشتند. اما بالاخره اتوبوس بعدی ما جایی در دل خود برای این عاشق پیر باز کرد.
"دهانت را می بودن  مبادا گفته باشی ....٬


ساعتی بعد به امامزاده طاهرکرج می رسیم.گرمای سوزان وخاکی که هیچ کفش و لباس وسرو صورتی را بی نصیب نگذاشته است.... خاک همان خاکی که شاملو را در آغوش می فشارد و آسمان را نیز به همراهی این مردم سوگوار می خواند.
دوستان دیگری نیز آنجایند ٬ پژمان بازغی همکلاسی دوران دانشگاه و بازیگرتازه کارآن روزها را بعد از چندسال در آغوش می گیرم و هم را می بوسیم. به ابوالفضل پاشا که می رسم و احوالش را که می پرسم جواب می دهد:چه حالی؟وبعد متوجه عکسی از بامداد برسینه اش می شوم. آفاق شوهانی نیز همرا ه همسراست.بروبچه های دیگر هم هستند ، محمود معصومی ،مهردادفلاح،عبدالرضایی،رسول یونان و ...نادر ونیما را گم میکنم.سیدعلی صالحی خیلی دوراز مرکز تجمع سربه زیر دارد و مسعوداحمدی بی آنکه ببیندم و صدایم را بشنود از برابرم می گذرد.مشیت علایی به دوردست چشم دوخته است و هوشنگ ماهرویان انگار همچون من در پی دوستی می گردد.صدای دولت آبادی را باز می شنوم. جمعیت آنقدر زیاد است که نمی شودبه حلقه نزدیک مزار شاملو نزدیک شد.بامداد را پیش از رسیدن ما به خاک سپرده اند. بهمن رجبی سرآسیمه می آید سلامی و بدرودی ٬مرادی کرمانی را هم می بینم .فریبرز رییس دانا سخنانی می گوید که هم می شنوم و هم نمی شنوم .مراکز بزرگ فرهنگی دنیا ونویسندگان وشاعران بسیاری پیام همدردی فرستاده اند.صداها یکی پس از دیگری می آیندو می روند.منوچهرآتشی( که گفته اند با ویلچر آمده است) سیمین بهبهانی ،فرشته ساری ،علی اشرف درویشیان،جمشیدبرزگرو...آیدا همگام همیشگی مردی که تاآخرین دم حتی با یک پا از رفتن باز نماند.
ساعت چهارده
تمام شد !! باز می گردند ، باز می گردند و آن " شیرآهنکوه مرد"را باخاک گرم با امامزاده طاهر تنها می گذاریم .گفته اندکه این مدفن موقت است و در تدارک ساخت بنای یادبودی در خور بامدادند. خوب است ولی غافل مباشیم که هر بامداد،بیدارباش سرانگشتان آفتاب یادآور اوست و آرامگاه پیرمرد ،قلب همه آنهایی است که دوم مرداد شوکه شدند، شش مرداد همراهش بودند. یا آنها که خواستندو نتوانستند بیایند،چه از سیستان چه از کرج !


7مرداد79(بازنویسی شهریور همان سال) چاپ شده در روزنامه نوروزپنج شنبه یازدهم مرداد 1380)

 

.


 

|+| نوشته شده توسط علی محمد مسیحا در جمعه دوم مرداد 1388  |
 
 
بالا